تاریخ انتشار:96/6/28 - 08:21
شماره مطلب:139662829152
تعداد نظرات:0
قسمت اول کتاب راز درخت کاج :

این هم اسم بود برای من انتخاب کردی؟

مادربزرگش نام میترا را برای او گذاشت، اما بعدها که میترا بزرگ شد، به اسمش اعتراض داشت. بارها به مادربزرگ گفت: «این هم اسم بود برای من انتخاب کردی؟ اگر در آن دنیا از شما بپرسند که چرا اسم میترا را گذاشته‌اید، چه جوابی می‌دهید؟ من دوست دارم اسمم زینب باشد. من می‌خواهم مثل حضرت زینب باشم.»

شهید شاخص بسیج دانش آموزی کشور از استان اصفهان شهیدحجاب شهیده زینب(میترا) کمایی معرفی شده است که از این رو ما به خلاصه ای از زندگی او که در کتاب راز درخت کاج به چاپ رسیده است می پردازیم.

مادربزرگش نام میترا را برای او گذاشت، اما بعدها که میترا بزرگ شد، به اسمش اعتراض داشت. بارها به مادربزرگ گفت: «این هم اسم بود برای من انتخاب کردی؟ اگر در آن دنیا از شما بپرسند که چرا اسم میترا را گذاشته‌اید، چه جوابی می‌دهید؟ من دوست دارم اسمم زینب باشد. من می‌خواهم مثل حضرت زینب باشم.» تمامی اسامی فرزندان خانواده اسامی ایرانی بود مهران، مهرداد، مهری، مینا، شهلا و شهرام. امامیترا تنها فرزند خانواده بود که اسم خودش را عوض کرد و همه را هم وادار کرد که به جای میترا به او زینب بگویند.

با این حال زینب به برادرها و خواهرهایش واقعاً‌علاقه داشت. گاهی با آن دست‌های لاغر و کوچکش، لباس‌های مهران را می‌شست. جوراب‌های مهرداد را می‌شست. دلش می‌خواست به یک شکلی محبت خودش را به همه نشان بدهد.

مادر زینب: زینب بین بچه‌هایم از همه سازگارتر بود. از هیچ چیز ایراد نمی‌گرفت. هر غذایی را می‌خورد. کمتر پیش می‌آمد که از من چیزی بخواهد. کلاس اول دبستان سرخک خیلی سختی گرفت. تمام بدنش لِه شده بود. با همه دردی که داشت گریه نمی‌کرد. زینب را توی پتو پیچیدم و به درمانگاه بردم. دکتر چند تا آمپول برایش نوشت و من هر روز صبح و بعدازظهر او را به درمانگاه می‌بردم و آمپول‌ها را به‌اش می‌زدند. وقتی بلند می‌شدم که به درمانگاه ببرمش، زودتر از من پا می‌شد. او بدون هیچ گریه و اعتراضی درد آمپول و مریضی را تحمل می‌کرد. دکتر گفته بود که فقط عدس سبز آب‌پز بدون چاشنی و بدون روغن به‌اش بدهید. چندین روز غذای زینب همین عدس سبز آب‌پز بود و بس. زینب غذایش را می‌خورد و دم نمی‌زد. به خاطر شدت مریضی‌اش اصلا خوابش نمی‌برد، ولی صدایش درنمی‌آمد.

زینب صبور اما فعال بود. از بچگی به مادر در کارهای خانه کمک می‌کرد.زینب بیشتر از اینکه به دنبال لباس و خوردن و بازی باشد، دنبال نماز و روزه و قرآن بود.زینب کلاس چهارم دبستان بود؛ صبح‌ها مدرسه می‌رفت و عصرها کلاس قرآن خانه کریمی.او بعد از شرکت در کلاس‌های قرآن و ارتباط با دخترهای خانواده کریمی، به جحاب علاقه‌مند شد. زینب کوچک‌ترین دختر خانواده بود، اما در همه کارها پیش‌قدم می‌شد. اگر فکر می‌کرد کاری درست است، انجام می‌داد و کاری به اطرافش نداشت. زینب سؤال‌های زیادی از مادربزرگش می‌پرسید. او خیلی کتاب می‌خواند و خیلی هم سؤال می‌کرد. درسش خوب بود، ولی در کنار فهم و آگاهی‌اش، دل بزرگی هم داشت.زینب کلاس چهارم دبستان باحجاب شد. مادربزرگش سه تا روسری برایش گرفت و زینب روسری سر می‌کرد و به مدرسه می‌رفت. بچه‌ها خیلی مسخره‌اش می‌کردند و اُمُّل صدایش می‌زدند.

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.